محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3004

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : كثير بيامد و چون ابو ثمامهء صاعدى او را بديد به حسين گفت : « اى ابو عبد الله ! خدايت قرين صلاح بدارد شرورترين مردم زمين كه به خونريزى و غافل كشى از همه جسورتر است سوى تو آمده . » گويد : ابو ثمامه نزديك وى رفت و گفت : « شمشير خويش را بگذار . » گفت : « نه ، من فرستاده‌ام ، اگر گوش مىگيريد پيامى را كه به من داده‌اند مىرسانم و اگر ابا داريد از پيش شما باز مىروم . » گفت : « من دستهء شمشيرت را مىگيرم آنگاه مقصود خويش را بگوى . » گفت : « به خدا نبايد دست به آن بزنى . » گفت : « پيامى را كه آورده اى بگوى و من از طرف تو مىرسانم . نمىگذارم به او نزديك شوى كه تو بدكاره اى . » گويد : « پس به هم ناسزا گفتند و كثير پيش عمر بن سعد رفت و قضيه را با وى بگفت . گويد : پس از آن عمر بن سعد قرة بن قيس حنظلى را پيش خواند و گفت : « اى قره واى تو ! حسين را ببين و از او بپرس براى چه آمده و چه مىخواهد ؟ » گويد : قره سوى حسين روان شد و چون حسين او را بديد كه مىآيد گفت : « اين را مىشناسيد ؟ » حبيب بن مظاهر گفت : « بله ، اين يكى از طايفهء حنظله است از قبيلهء تميم ، خواهرزادهء ماست من او را به حسن عقيدت مىشناختم و گمان نداشتم در اينجا حاضر شود . » گويد : قره بيامد و به حسين سلام گفت و پيام عمر بن سعد را به دو رسانيد . حسين به دو گفت : « مردم شهرتان به من نوشته‌اند كه بيا ، اگر مرا نمىخواهند بازمىگردم . » گويد : پس از آن حبيب بن مظاهر به دو گفت : « اى قره پسر قيس ! واى تو ،